تبليغاتX
عشق، جدای، مرگ...

عشق، جدای، مرگ...

شبی با خود تو را در خلوت میخانه می خواهم *******لبت را بر لبان خیش چو میخانه می خواهم (پاتوق عاشقا)

ای کاش ای کاش ای کاش

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
بعد از همه از خواب برمی خواستم
.
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم

و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند
.
ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و

هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم
.

ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو، همه چیز را فراموش می کردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط میلاد  | 

عشق

عشق
آتش هم هست
اما آتشی سرد
با وجود این باید در این آتش
سوخت،زیرا این آتش تطهیر کننده

این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند

و نا خالصی ست که می سوزد و طلای خالص باقی
می ماند.عشق شکل رنج آفرین است ،عشق خرابت می کند تا

دوباره آبادت کند دانه باید شکسته شود;وگرنه درخت چگونه می تواند

متولد شود رود باید به انتها برسد ;وگرنه چگونه میتواند به دریا

شود؟بنابراین راخت باش ودر عشق بمیر;وگرنه،چگونه

میتوانی خویشتن خویش را بیابی؟غرور در سیمای
سنگ ها خود را نشان می دهد عشق اما
تسلیم است وخود را درسیمای

گل ها پدیدار

می شود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط میلاد  | 

عمر عشق

وقتی قرار عمر عشق سربرسه
بهتره قصه به آخر برسه

بهتره که دورنریزی اشکاتو

بهتره هدرندی گریه هاتو
وقتی قرارعاشق تنها بشی

بهتره که دیگه ازدل نباشی

می رمُ خط میکشم رواسم تو

میرمُ باطل میشه طلسم تو
وقتی قرارعشق بشه یه خاطره
بهتره خاطره ازیادم بره

حس میکنم که دیگه وقت رفتنه

جاده مثل سایه دنبال منه

وقتی آدم توعاشقی بد میاره

وقتی که هیچکسی و دوست نداره

بهتره که دورنریزی اشکاتو

بهتره هدرندی گریه هاتو
توباید یاد بگیری که عشق چیه
بدونی عاشق چشم برات کیه

وقتی قرار عمر عشق سربرسه

بهتره قصه به آخر برسه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط میلاد  | 

یادمون باشه

یادمان باشد اگر شاخه گلی چیدیم وقت پرپر شدنش سوزو نوایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد ازامروزخطایی نکنیم.گرچه درخود شکستیم صدایی نکنیم
سخته یکی بهت بگه ستاره شو بچینمت

یه کم که بگذره بگه دیگه نیا ببینمت


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط میلاد  | 

ای نگاهت

ای نگاهت نخلی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است هر شب به تو می اندیشم

به تو آری , به تو , یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه , همان وهم و همان تصویری

که سراغم ز غزل های خودم می گیری

به تبسم , به تکلم , به دل آرای تو

به خموشی , به تماشا , به شکیبایی تو

به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

یک نفر ساده , چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران , سنگ سبک بار شده

بر سر روح من افتاده و آواره شده

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من ا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط میلاد  | 

صدای دل

دلم می خواهد گریه کنم..داد بزنم..گله کنم
اما کسی نمی شنوه... صدای گریه های من

روزا دارن می گذرن وعمر منم تموم می شه

شبا دارن صبح می شن و این قصه هم تموم می شه
فقط یه اسم..فقط یه یاد....ازم تو دنیا می مونه
شاید اگه حرف بزنم...داد بزنم
...
یا شعرامو واسه همه...تو کوچه فریاد بزنم
!!!
اسم منم خوب بمونه!یاد من از یادا نره

اینکه منم یه روز بودم!نفس هامو با عشق و جون می کشیدم
گرچه دیگه فرق نداره ...چونکه دیگه نمی مونم
چه فرقی داره که منم... یه روزی عاشقی بودم
!
که دل دادم به عاشقیم.....اما نموند تو زندگیم
!
سوای این عاشقیا ...من عاشق زندگیم

عاشق این فرشته هام...که گاهیم یه شیطونن
!!
من عاشقم و دل دارم...چون که منم یه آدمم
!!
آدما زود اسیر می شن....دل رو میدن فقیر می شن
!!!
از همدیگه زود سیر می شن...زودی می یان و پيرمی شن
...
بعدش می رن زیر یه خاک..آدما زود تموم می شن
!!
یه عده از این آدما..انگار تو پيله

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط میلاد  | 

وقتی

وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد..........
و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم
...
حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست.... لبخند شیرینت را ندارم
......
وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند

وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است

وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم

وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم
وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام

وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است

من می مانم و یاد تو و دلی پر درد
.....
سفره ای از عشق و غزل.... و شمعی که به یاد چشمان

روشنت تا صبح می درخشد

در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم
...
و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم

به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم

نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط میلاد  | 

تنهای

 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا....

در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط میلاد 

دفتر عشق

تلاش نکن که زندگی را بفهمی
زندگی را زندگی کن


تلاش نکن که عشق را بفهمی

عاشق شو


و چنین است که خواهی دانست


این دانستن حاصل تجربه توست

به نام خدایی که انتظار را آفرید تا دوام عشق را روز افزون کند

از نسیم صبح پرسیدم خبری از تو
هیچ نگفت برایم جز دوری از تو
گفتم ای نسیم صبحگاهی گو به یار
تا کی این دل باید کشد این انتظار
بازگو ای نسیم با یار این حال ما
دیگر ندارد این دل تاب دوری ها
روزها می گذشت نمی آمد نسیم
تا که روزی چند بگذشت آمد نسیم
گفتمش از چه رو دیر آمدی
بهر من از یار دیر خبر آوردی
گفت با من که یار از تو بدتر است
گر تو نیک باشی او بهتر است
گفت عشق با انتظار معنا شود
گر شوی نزدیک من دل رسوا شود
دل شود رسوا نه از روی دروغ
بلکه از دوست داشتن های پر فروغ
انتظار شعله ور گردان کند
عشق تو بر معشوق بی پایان کند
هر زمان شد از انتظار
بیم هلاک از روزگار
آن زمان بر گونه ات یابی

قطره اشکی چون دُرِ دریایی
زین جهت این اشک ، اشک یار است
پس بدان این پایان انتظار است


بيا ساقي آن مي كه جام آفريد
به من ده كه جان جامه بر تن دريد

كجا تن كشد بار هنگامه اش

كه او جان جان است و جان جامه اش

بيا ساقي آن مي كه خون حيات

ازو شد روان در رگ كاينات

به من ده كه خورشيد رخشان شوم

ز گنج نهان گوهرافشان شوم

بده ساقي آن مي كه جان بهار

ازو جرعه اي خورد و شد پرنگار

به مستي شب در گلستان بخفت

سحر رنگ و بو گشت و در گل شكفت

بده ساقي آن مي كه هستم هنوز

همان عاشق مي پرستم هنوز

به مستي كه جان در سر مي كنم

همه عمر در پاي خم طي كنم

بيا ساقي آن مي كه چون گل كند

همه باغ پر بانگ بلبل كند

به من ده كه چون گل بخواهم شكفت

كه راز شكفتن نشايد نهفت

بيا ساقي آن مي كه چنگ صبوح

بدين مايه سر كرد آواز روح

به من ده كه اسب سخن زين كنم

سرود كهن را نو آيين كنم

نواسنج خوش خوان من ياد باد

كه چندين نواي خوشم ياد داد

برفت و برفتند از خود برون

سراپرده بردند در دشت خون

نگه كن كه راه

غزل دلتنگی
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 

سکوت من خود سرود و ترانه من است
و گرسنگی من همان سیری من است

و آب در تشنگی من جریان دارد

و در هوشیاری من مستیهاست

و عروسیهاست در فغان و شکوه من

و دیدارهاست در غربت تنهائیم

و پنهانی من عین ظهور

و ظهور من همه ستر و حجاب است


چه بسیار که از غمها شکوه می کنم

و قلبم بدان غمها بر خود می بالد

چه بسیار که می گریم و دندانهایم به خنده رخ می نمایند

و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پر می شکد

و دوست در کنارم نشسته است

و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم

و آن چیز در در حلقه نگین من است

گاه شب تاریک دشمنانم را ( که همان رهزنان حواسند) در پرده ظلمت می پوشاند

تا من پرده رویاهای خویش را بگسترم

و آنگاه صبح هوشیاری باز پرده را در می پیچد و به کناری می نهد
.

مرگ روز
مي رفت آفتاب و به دنبال مي كشيد
دامن ز دست كشته خود روز نيمه جان
خونين فتاده روز از آن تيغ خون فشان
در خاك مي تپيد و پي يار مي خزيد
خنديد آفتاب كه : اين اشك و آه چيست ؟
خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
چون من بخند خرم و خوش اين چه شيون است ؟
ما هر دو مي رويم دگر جاي شكوه نيست
ناليد روز خسته كه : اي پادشاه نور
شادي از آن توست نه از آن من : بلي
ما هر دو مي رويم ازين رهگذر ولي
تو مي روي به حجله ومن مي روم به گور

 

وقتی آدم تنها میشه وقتی تو جمع منها میشه

وقتی میگن دوست داریم اما ریا رسوا میشه

وقتی چشات منتظرن که این خدا پیدا میشه

وقتی محبت میکنی جواب میده اون با تیشه

آب نمیدن خشک میکنن ساقهء گل رو با ریشه

قیچیه باغبونی آخه همدم گلها نمیشه

چقدر تفاوت میکنه دنیای سنگی با شیشه

لطافتا با سنگدلی یواش یواش عوض میشه

فقط تو رویا میمونه شب سیاه مهتابی شه

وقتی درخت توی بهار از خواب غفلت پا میشه

شکوفه بارون میکنه امید داره بهاری شه

خدا چرا امید میدی وقتی که باز خزون میشه

 



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط میلاد  | 

عکس نوشته

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط میلاد  |